شاید برای هضم حضورفردا مجالی نباشد که نفس آدمی به یک " آه ودم " بنــــــد ست و بین سلام ... خداحافظ فقط به این اندازه جاهست که بگوییم : " ... اگرندیدیمان ، حلالـــــمان کنید ... "
+ نوشته شده دریکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 1:0 توسط مهری |
تقدیم به کتایون بانوی عزیزم :
. . . . ( 1 ) درخیال پنجره دیدمت میان باغی بزرگ بربلندای درختی به ارتفاع ابروان ماه روی یکی ازشاخه ها ایستاده بودی مرا تماشا می کردی خواستم بچینم ت دیدم هنوزنرسیــــــــــــــــــــده ای
.
.
چقدردلم هوای سیب ممنوعه کرده است
یک روزبی گمان ، توراخواهم چید
وگناهش را به گردن شیطان
خواهم انداخت
*-------------------------------- *
( 2 )
.jpg)
کاش حال خسته ی چشمانم را بفهمی
که سال ها ست
نخوابــــــــــــــــــــیده اند
پای دار ِ قالی دل نشسته اند
بی وقفه طـــرح آمدنت را
نقش می زنند اما هنوز
نه تو
به انتهای انتظاررسیده ای
نه دارقالی ِ من
تمام شده است
+ نوشته شده درجمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 12:27 توسط مهری